Friday, July 8, 2011

بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن


سانتا برایم کامنت گذاشته که :‌
یادم هست آن سالها تو این نبودی یغما
تو این شدی
تو را اینگونه کردند
.
فکر می‌کنم راست می‌گوید. احساس مک‌مورفی را دارم بعد از شوک‌هایی که به او زدند. این‌بار زبان ورم‌کرده و نیمه اویخته‌اش با چشم‌های نیمه باز و راه‌رفتن کج و کوله‌اش ادا نبود که روان‌پریش‌های دیگر را سر کار بگذارد. من واقعا این نبودم این شدم من را اینگونه کردند.

8 comments:

ایوب阿尤布 said...

مهم اینکه این هستی و می دونی که اینی

بهار said...

من شماره ات ندارم تو که داری معرفت خرج کن یک مسیج بده

shokolate talkh said...

na baba khoobi hanooz. moonde ta be mc morphy beresi
to khaterate koodakito kheili ghashang minvisi, bazam benvis

هما said...

هيچ كسي ايني نبوده ك الان هست و ايني نميمونه ك الان

اراکده said...

وقتی مردن را باور می کنی ساکت میشوی.باور می کنی دیوانه بودن را ، دیوانه می شوی. باور می کنی عشق را عاشق می شوی. باور تصور خیال پندار و خواب.
دیشب در هرات
شایدهم در کابل
میان مزرعه خشخاش
مرده بودم
باد می وزید و نشئه گی ممد حیات بود
مرا با شیره گل خشخاش مومیایی کرده بودند

اراکده said...

تسلیت میگم برادر. خانه را تمدید کردم. گران!

kukuieh said...

گذر عمر و مسائل اون همه را همینطوری میکنه، البته اصل آدمها که عوض نمیشه، فقط روحیه دستخوش حوادث میشه. شادزی جوان

shokolate talkh said...

migam kash ma ham berim timarestan bastari shim.fekreshi bokon oon too hich masooliati nadari,hich kasam azat tavaghoi nadare