Friday, May 20, 2011

بهاری دیگر آمد اما برای آن زمستانها که گذشت نامی نیست


امروز عصر که اومدم خانه دیدم پسرت اینجاست. به همون بانمکی و شیرین زبونیه،‌ یه کم بازی کردیم باهم؛ گفت این چجوری باز میشه؟ گفتم اون مشکیه رو بچرخون. دوس داشتم اون جاشمعیای شیشه‌ای رو بشکونه، این کمترین حقش بود. نشکوند؛ درشون آورد، باهاشون بازی کرد و رفت اتاق پذیرایی. آب‌پاش رو گرفت دستش، باهاش کمدا رو آب‌پاشی کرد زن‌عموش از دستش گرفتش، نه گریه کرد نه حتا اصرار که بذار دستم باشه. فهمیده پدر نداشتن خیلی حقا رو از آدم می‌گیره. دلم بدجور گرفته؛ بدجور؛ به چین برا خودم گریه میکنم یه چین برا پسر تو.

11 comments:

shokolate talkh said...

teflak, midooni man fekr mikonam bishtare adamai ke bache daran nabayad bachedar mishodan.

Anonymous said...

چه زیبا و چه تلخ نوشتی

معمولی said...

چه زیبا و چه تلخ نوشتی

فرزان said...

دلم گرفته...
دلم عجیب گرفته ست...
میفهمم!

اراکده said...

سلام.آی قربون اون دل مهربانت

هما said...

آنچه در بهار مست
رویید
در قمار
با پاییز
رفت
چ خوب است
چیزی برای باختن
داشتن
:(((

دامون said...

سلام.خوب و ساده و سنگین.

آقا این آقا شاهرخ کجان نیستشون...کجا میشه پیداشون کرد؟

نعیمه said...

ببینم اگر در عین پدر داشتن پدر نداشته باشی هم باعث می شه خیلی حقا ازت گرفته بشه؟
من خیلی چیزها رو داشتم اما نداشتم.

Hasti.N said...

منتظر اواخر ژولای میمونم، روزگار رو چه دیدی، شاید گذأرت افتاد اینجا و قهوه‌ای با هم زدیم و یک مثنوی حرف.

حوازاد said...

:)
دلم گرفت

سام said...

عموی خوبی باش ولی واسش دلسوزی نکن فقط دوسش داشته باش.خدای من چقدر محدود میشیم ما ادما
............چند سالشه؟