Thursday, December 1, 2011

تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید / درده شراب و واخرم از بیم و از امید


 
مرزهای امید تا آنجا می‌تواند پیش برود که هر رنجی را قابل تحمل کند و در شرایطی که چیزی برای از دست دادن نداری چیزی از جنس ایمان سربرآورد و امیدوارت کند به چیزهایی از جنس خودش که حکمتی در کار است حتما، یا آزمونی است این، یا مقدمه‌ای برای رستگاری یا چیزهای دیگری از این دست. صدای مسیح را یا نشانه‌های خدا را در اطرافت ببینی یا بشنوی و زندگی در اتاقکی ناامن را کنار خط مترو برایت دلپذیر کند.
نزدیک‌ترین مرز ناامیدی اما شاید سکویی باشد در ایستگاه مترو که خودت را پرت کنی زیر قطار که خلاص شوی از این اردوگاه اجباری که در آن هر چند وقت یک‌بار یکی را به قید قرعه به دار می‌کشند و امید پلیدترین پلیدی‌ها باشد چرا که عذاب را به تعویق می‌اندازد(۱).
و این هردو انگار از یک جنسند و دور یک میز نشسته‌اند با هم قهوه می‌خورند و همدیگر را به شکلی بی‌رحمانه به جالش می‌کشند.
دارم از The Sunset limited حرف می‌زنم؛ محصول 2011 آمریکا، با بازی خیره کننده و استثنایی ساموئل‌ال‌جکسن و کارگردانی تامی‌لی‌جونز (91 دقیقه، رنگی؛ نویسنده: کورمک مک‌کارتی
(1) عبارت امید پلیدترین پلیدی‌هاست … از نیچه است.
  - عنوان مطلب از دیوان شمس

 

Monday, November 28, 2011

مرده بدم زنده شدم


جان به جانم کنند آدم کلاسیکی هستم با علایق کلاسیک؛ سلیقه‌ی موسیقایی و ادبیم فریاد می‌کند و سینما هم همینطور؛ دیدن فیلمی از میزوگوچی به وجدم آورده است. فیلمی که البته قصه‌ای کلاسیک را به سبکی می‌توان گفت مدرن روایت می‌کند. داستان دو برادر که یکی در پی ثروت و دیگری در پی قدرت به تعالی توام با قهقرا می‌رسند. خانواده‌هایشان را از دست می‌دهند و به درکی عمیق از زندگی می‌رسند.
نه؛ اوگتسو این نیست.
به سینما در آوردن افسانه‌ای کهن؛ افسانه ازدواج با یک روح شیطانی
نه؛ اوگتسو این نیست.
بگذارید از نمایی بگویم که جنجوری و واکاسا در برکه‌ای آب‌تنی می‌کنند و دوربین از روی آنها پن می‌کند به سمت دیگری که جنجوری و واکاسا زیر درختی نشسته‌اند. کارگردانی عالی میزوگوچی مثال‌زدنی است و جالب‌تر اینکه این کارگردانی مدرن 58 سال پیش اجرا شده است.
یا نمای به یادماندنی عبور جنجوری و زن و بچه‌اش و توبی و زنش از روی رودخانه که آدم را یاد نماهای آنگلوپولوس می‌اندازد.
به وجد آمده‌ام از دیدن فیلمی عالی و نمی‌دانم از کجا شروع کنم.
صحنه‌ای درفیلم اوگتسو هست که آدم را میخکوب می‌کند. صحنه‌ای که جنجوری از شهر برمی‌گردد روستا پیش زن و بچه‌اش و شب با زنش حرف می‌زند و این صحنه در تقابل با صحنه‌ای در آغاز فیلم است که جنجوری فقط به پول بیشتر فکر می‌کند و وقتی زنش میاگی می‌گوید لباسی که برایم خریده‌ای را دوست دارم اما عشقت را بیشتر تحسین می‌کنم و مشخصا جنجوری اصلا این حرف‌ها را درک نمی‌کند و حالا در اواخر فیلم وقتی به درکی از این حرف‌ها رسیده و با زنش حرف می‌زند و می‌خوابد و صبح که بیدار میشود خدای من باید فیلم را ببینید حیفم می‌اید بگویم که صبح چه اتفاقی می‌افتد.
یا صحنه‌ای که جنجوری با تصویر واقعی (واقعی؟ واقعیت کجاست؟ کدام سمت صفحه سینما؟) خانه واکاسا مواجه می‌شود؛ مگر آدم از یک فیلم چه می‌خواهد.
Ugetsu monogatari
محصول 1953 ژاپن
94 دقیقه سیاه و سفید
کارگردان: کنجی میزوگوچی
نویسنده: یاشیکا یودا

Saturday, November 26, 2011

خواهی که بگوییم، بده جام صبوحی / تا چرخ برقص آید و صد زهره‌ی زهرا


فیلم‌های وندرس جدای از مشخصه‌های فرمی و محتوایی بارز، همیشه سرشار از جذابیت بصری‌ بوده‌اند و آس فیلم‌هایش در این زمینه پیناست. مستندی شکوهمند در ستایش پینا باوش و در ستایش هنر رقص.
اگر فیلم Talk to Her را دیده باشید شاید خاطرتان باشد صحنه‌ای که مارکو به تآتر می‌رود و صحنه‌ای را می‌بینیم که زنی دوان‌دوان عرض صحنه را همچون کسی که دارد در خواب می‌دود می‌دود و کسی دیگر صندلی‌ها را سراسیمه از جلوی پایش برمی‌دارد. تا پینا را ندیده بودم نمی‌دانستم این اثر معروفی است به نام کافه مولر که پینا باوش طراحش بوده است.
ما که با دیدن آدم‌هایی که حرف می‌زدند بی آن که حرف بزنند – باید فیلم را ببینید تا بدانید از چه حرف می‌زنم – و رقص‌هایشان، تا آسمان هفتم رفتیم؛ دارم فکر می‌کنم آنهایی که نسخه سه‌بعدی فیلم را در سینما دیده‌اند تا کجای عرش سیر کرده‌اند.
 






Pina
محصول 2011 آلمان، فرانسه و انگلستان
106 دقیقه
مستند
موزیکال
رنگی
نویسنده و کارگردان: ویم وندرس

Friday, November 25, 2011

پنج‌شنبه‌ها را برای خودم گریه می‌کنم



مادرم عصا گرفته؛ از حالا به بعد، با عصا راه می‌رود. این فصل تازه‌ای است از زندگی؛ فصلی که دیروز کلید خورد، وقتی که با نوک عصا، کنار قبر رضا خط می‌کشید می‌گفت من را اینجا دفن کنید، فرشته را اینجا و عصا را کنارتر نشانه می‌رفت. آسمان صالاباد داشت ابری می‌شد؛ چند زن از بستگان آقای احمدی که همیشه سفارش مادرم را به من می‌کرد و آمده بودند سر خاک او، آمدند پیش مادرم گفتند با او این کار را نکن و او من بودم و دست خودم نبود، شدید شده بودم و آرام نمی‌شدم و شدیدتر می‌شدم و دلداری‌ها سنگین‌تر می‌شدند. حاج‌حسین گفت مردم! فتاح‌خان رفت چراغ خانه مردم را روشن کند چراغ خانه‌ی خودش خاموش شد و چراغ خانه خودش که می‌گفت من بودم و آن دستی که جا مانده بود روی تیر من بودم و آن تشنه‌ام تشنه‌ام گفتن‌ها من بودم و استخوان سیاه‌شده‌ی دست فتاح‌خان من بودم و شیون‌ها من بودم و عصای دست مادرم من بودم و خوراکی‌های روی قبر رضا من بودم و عَلَم یا اباالفضل روی قبر رضا من بودم.
از دیروز تا حالا، از این فصل تازه‌ زندگی، هزار گریه‌ی بی‌امان روی تراس رفته چقدر مانده نمی‌دانم

Thursday, November 24, 2011

مسیر انحرافی به سمت سعید نوری


اسلاووی ژیژک مستند 150 دقیقه‌ایی دارد به اسم مسیر انحرافی به سینما The Pervert's guide to cinema که نویسنده و اجراکننده‌اش خودش است؛ یکی دو سال پیش درگیر ترجمه کردن زیرنویس آن بودم که نیمه‌کاره رها شد و چندوقت پیش کتابی به دستم رسید از دوستی نازنین (سلام رفیق رضا) به اسم "سینما به روایت اسلاوی ژیژک" که ترجمه همان زیرنویسی بود که من تا نصفه کار کرده بودم. نکته تاثربرانگیز و غمناک کتاب (غمناک‌تر از اینکه حلول را هلول نوشته و به جای واژه امروزی و فارسی کشاورز نوشته برزگر) این است که مترجم (کسی به اسم سعید نوری) نمی‌داند چیزی که ترجمه کرده چیست! در شناسنامه کتاب نوشته شده "کتاب حاضر ترجمه ای از سخنان ژیژک است که از اینترنت گرفته شده است”! به هرحال فیلم را از دست ندهید مخصوصا به خاطر تحلیل شکفت‌انگیز ژیژک از روانی هیچکاک. کتاب را هم نخواندید نخواندید انگلیسی حرف زدن ژیژک مثل خودمان است!

Wednesday, November 23, 2011

بله، رسم روزگار چنین است


آقای احمدی علاوه بر اینکه فامیلمان بود سه سال هم معاون دبیرستانمان بود. یک‌بار هم با هم رفتیم اردو. توی اکبرجوجه بچه‌ها چو انداختند که نان را توی رب انار تریت کرده خورده. اصرار داشت در حرف زدنش از کلمه "عدم” استفاده کند. همین خودش هزار خاطره راست و دروغ برای بچه‌ها ساخته بود از حرف زدنش. پرونده انضباطی بچه‌‌ها پر بود از مدارک و مستنداتی که جمع کرده بود؛ از یک تکه از توپ پلاستیکی‌ای که بچه‌ها توی کلاس با آن بازی کرده بودند تا قیف‌های کاغذی که سرشان را خیس می‌کردیم و می‌چسباندیم به سقف.
توی مراسم‌های ختم معمولا می‌دیدمش. همیشه سفارش می‌کرد که هوای مادرت را داشته باش توی زندگی زجر زیاد کشیده مبادا از گل نازک‌تر بگویی بهش. اینجور وقت‌ها دیگر از "عدم” استفاده نمی‌کرد. صمیمی بود و مهربان. امروز چهلمش بود.

Tuesday, November 22, 2011

مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر


در زندگی‌نامه برادران تاویانی می‌خوانیم که دیدن فیلمی از روسلینی باعث شده که آنها به فیلمسازی روی بیاورند و شاید همین موضوع بی تاثیر نبوده باشد که سالی که روسلینی رییس هیات داوارن کن بوده  (سال 1977) اعضای هیات داوارن که در بینشان کارلوس فوئنتس و پالین کیل هم بودند در حضور رابرت آلتمن با سه زن، ویم وندرس با دوست آمریکایی، آنگلوپولوس با شکارچیان، مارگریت دوراس (بله مارگریت دوراس!) با Le camion، ریدلی اسکات با The Duellists،‌ ماریو مونیچلی با یک مرد کوچک متوسط و …نخل طلا را به برادران تاویانی دادند.

پدر سالار با همه تعریف‌ها و تمجیدهایی که نثارش شده فیلمی نبود که انتظارش را داشتم. معمولا هم اقتباس‌های سینمایی از آثار فاخر ادبی (آب بابا ارباب را واقعا می‌توان به راحتی یک اثر فاخر دانست) خیلی موفق از آب در نیامده‌اند همانطور که مثلا اقتباس کوروساوای بزرگ از ابله کار ضعیفی بود. روحی که در رمان "آب بابا ارباب" هست هرگز در فیلم برادران تاویانی نیست.

- عنوان مطلب از مولانا جلال‌الدین بلخی