Saturday, November 19, 2011

کیارستمی و دیگر هیچ


زندگی و دیگر هیچ کیارستمی از آن دست فیلم‌هایی است که عمیقا دوست دارم. دلواپسی یک کارگردان و فرزندش برای بازیگران یکی از فیلم های قبلی‌اش که دچار زلزله شده‌اند و نشان دادن چشم‌اندازهایی نه لزوما بکر یا طبیعی -بلکه برعکس حتا- از منظر دو شخصیت اصلی فیلم ـ کارگردان و پسرش – و آن سپیدی‌های متن – از احمدپورها گرفته تا غیاب زن کارگردان – در کنار ریزه‌کاری‌های هوشمندانه کارگردان (اینجا خود عباس کیارستمی منظور است نه فرهاد خردمند که نقش کیارستمی را بازی می کند) از مینی‌بوس پلاک زاهدان تا نقش قلب تیرخورده روی دست گچ‌گرفته عابری که نشانی می‌دهد به کارگردان اثری زیبا و انسانی آفریده است که ارزش چندین بار دیدن دارد حتا بعد از 20 سال 
 

Friday, November 18, 2011

سه فیلم با یک بلیت



فیلم Fur: An Imaginary Portrait of Diane Arbus محصول 2006 آمریکا به کارگردانی استیون شاینبرگ، با بازی نیکول کیدمن و رابرت داونی جونیور به مدت 122 دقیقه رنگی فیلم احمقانه‌ای است که ارزش دیدن ندارد. آنقدر احمقانه که حیفم می‌آید حتا درباره‌اش بنویسم.

   
فیلم The Asphalt Jungle محصول 1950 آمریکا به کارگردانی جان هیوستن 112 دقیقه سیاه و سفید مثل خیلی فیلم‌های کلاسیک دیگر با داستان‌پردازی دقیق و کارگردانی بی‌نقص تا انتها شما را با خود می‌برد. فیلم مورد علاقه من نیست اما فیلمی است که باید دید


  1.  

فیلم "تهران من حراج" محصول 2009 استرالیا و ایران (96 دقیقه رنگی) یک فیلم احمقانه دیگر است که نویسنده و کارگردان آن گراناز موسوی به نظرم تصور کرده که هرکس فیلمی زیرزمینی بسازد و در آن نشان بدهد که بسیجی ها میریزند توی پارتی ها و دختر پسرها را دستگیر می‌کنند بعد توی دادکاه شلاقشان می‌زنند کار ارزشمندی ساخته است. همه زورش را هم می‌زند که مخاطب با شخصیت مرضیه همذات‌پنداری کند یا لااقل به او حق بدهد و برایش دل بسوزاند اما زور کارگردان به جایی نمی‌رسد چون کارگردان نیست.




Saturday, November 12, 2011

پرکن قدح باده که معلومم نیست / این دم که فرو برم برآرم یا نه


پریشب پیش پیرمردی بودم که روحش در تنش جا نمی‌شد. تکان تکان تکانش می‌داد. به چشم‌هایت که نگاه می‌کرد زلال می‌شدی؛ از معدود لحظاتی بود که فکر می‌کردم دلم گاهی ممکن است تنگ زندگی شود. مثل وقت‌هایی که دربرخورد با صحنه‌ای، لحظه‌ای، تصویری فکر می‌کنی این شاید آخرین بار باشد. مثل پولارویدهای تارکوفسکی که حس احتمال آخرین بار بودن را دارند با خودشان. خداحافظی که کردیم دستش را بوسیدم با حسی که درونم را تکان می‌داد. حس احتمال آخرین بار بودن
پ.ن: یک دم نور؛ پولارویدهای تارکوفسکی
تنظیم جووانی چیارامونته و آندری تارکوفسکی
ترجمه پریسادمندان
انتشارات حرفه: هنرمند
128 صفحه
6500 تومان

Thursday, November 10, 2011

داستان چند وقتی که دارل بودم



«یه نفر داره از تو هشتی می آد. دارله. از جلو در که می‌گذره تو اتاق نگاه نمی‌کنه. یولا نگاهش می‌کنه‌، می‌ره پشت خونه ناپدید می‌شه. یولا دستش رو بلند می‌کنه آروم می‌کشه رو گردن‌بندش، بعد رو موهاش. یولا که می‌بینه من مواظبش هستم هاج‌و‌واج می‌شه
یادم نیست در عنوان‌بندی "چه کسی امیر را کشت؟” اشاره‌ای شده بود که با الهام از رمان خاصی یا نه. البته از نظر محتوایی هیچ ربطی نداره اما فرم کار که شخصیت‌ها بیایند رو به دوربین حرفشان را بزنند و از دل همین حرف‌ها قصه دربیاید را باید می‌گذاشت توی گیومه. چون سال‌ها قبل ویلیام فاکنر پانزده نفر را در پنجاه‌ونه بخش رو به مخاطب نشانده و حرف‌هایشان را زده‌اند و از دل حرف‌ها داستان خانواده باندرن‌ها شکل گرفته.
مادر خانواده باندرن‌ها، اَدی باندرن Addie Bundren که قبلا کیک‌های خیلی خوبی می‌پخت دارد می‌میرد. درست پشت پنجره‌ای که ادی کنار آن دراز کشیده و دیویی‌دل با بچه‌ای که از کارگر مزرعه توی شکمش دارد، دارد بادش می‌زند، کَش پسر بزرگ خانواده دارد برایش تابوت درست می‌کند. کش نجار قابلیه. دارل و جوئل مانده‌اند بروند برای یکی دو روز سر یک زمینی کار کنند که سه دلار پول توشه یا بمانند پیش مادرشان. می‌روند کار کنند و بر که می‌گردند مادرشان مرده است. جوئل حتا از او خداحافظی هم نکرده بود. وَردمَن پسر کوچک خانواده امروز یک ماهی گرفته به این بزرگی؛ به وصیت مادرشان جنازه را می‌برند جفرسون خاک کنند، پیش خانواده پدری خودش. تا جفرسون دو سه روز راه است. اَنسی، پدر خانواده، پونزده ساله که یک دندون هم تو دهنش نیست.
«پونزده ساله یک دندون تو دهنم نیست. خدا خودش می‌دونه. همین نعمتی که خودش به آدمیزاد داده که بخوره جونش قوت بگیره پونزده ساله از گلوی من پایین نرفته. از اینجا و اونجا زده‌ام که خونواده‌ام سختی نکشند، بلکی یک دست دندون بخرم که بتونم نعمت خدا رو بخورم. این پول رو دادم گفتم اگه من بتونم از خورد و خوراکم بگذرم، پسرهام هم می‌تونند از اسب سواری‌شون بگذرند. خدا خودش شاهده
برای اونایی که نمی‌دونن داستان اسبه چیه بگم که چندوقت پیش بود که جوئل همه‌ش خوابش می‌برد، وسط کار،‌ وسط حرف زدن حتا، وسط غذا خوردن؛ فک کردیم مریض شده، بعدش فهمیدیم شبا که بقیه می‌خوابن این می‌زنه بیرون دم صبح برمی‌گرده. دیویی بود گمونم که می‌گفت طرفش دختر نیست زنه. شوهر داره. تا خودم رفتم عقبش دیدم میره سر یه مزرعه کار می‌کنه شبا که با پولش یه اسب بخره برا خودش. همین اسبی که الان اَنسی گفت داده که به جای اون و پول دندونای خودش و پول کَش که می‌خواست گرامافون بخره و یه چند تا آت و آشغال دیگه دو تا قاطر بخره به جای قاطرایی که توی رودخونه غرق شدن و این جنازه رو توی تابوت داخل گاری که نمیشه بدون قاطر برد تا جفرسون.
تکنیک کار فقط نشوندن شخصیت‌ها رو به مخاطب و شنیدن حرفاشون نیس. گاهی بین دو تا جمله مثل سلام – سلام چند تا پاراگراف میاد که زمان رو انگار ثابت میکنه فاکنر
«بابا می‌گه «جوئل کجاست؟» من از وقتی بچه بودم فهمیدم آب که تو سطل چوب کاج بمونه خیلی خوش‌مزه می‌شه. آب نیمه خنک مزهٔ ملایمی داره، مثل بوی بادی که وسط تابستون از لای درخت‌های کاج بیاد. آب باید اقلاً شش ساعتی تو سطل مونده باشه، باید با ملاقهٔ کدویی هم بخوری. آب رو هیچ وقت نباید تو کاسهٔ فلزی خورد.
شب مزه‌ش باز هم بهتر می‌شه. شل می‌گرفتم رو تختم تو هشتی دراز می‌کشیدم تا همه خوابشون می‌برد. بعد پا می‌شدم می‌رفتم سراغ سطل آب. رنگش سیاه بود، چوبش هم سیاه، سطح راکد آب سوراخ گردی بود توی هیچ. قبل از اون که با ملاقه اون هیچ رو بیدار کنم گاهی دو تا ستاره هم تو سطل می‌دیدم، گاهی هم یکی دو تا تو ملاقه، بعد آبم رو می‌خوردم. بعدش دیگه بزرگ‌تر و گنده‌تر شدم. اون وقت صبر می‌کردم تا همه خوابشون ببره، تا من بتونم پیرهنم رو بالا بزنم. صدای نفس خوابشون رو می‌شنیدم، تن خودم را حس می‌کردم ولی دست نمی‌زدم، می‌گذاشتم سکوت خنک به تنم بخوره، با خودم می‌گفتم شاید کَش هم توی تاریکی خوابیده داره همین کار رو می‌کنه، شاید دو ساله داره می‌کنه، قبل از اینکه من بخوام یا بتونم.
پاهای بابا کج و کوله شده‌اند. پنجه‌هایش بی‌ریخت و کج و کوله‌اند، رو پنجه‌های کوچکش دیگه هیچ ناخنی نمونده از بس که وقتی بچه بوده با چارق‌های دست سازش تو گل و شل کار کرده. جفت کفش‌های چرم خامش رو گذاشته کنار صندلی. انگار که این‌ها رو با یک تبر کند از آهن خام تراشیده‌اند. ورنون از شهر برگشته. هیچ وقت ندیده‌ام با روپوشِ کار بره شهر. می‌گن زنش نمی‌ذاره. زنه یک وقت معلم مدرسه بوده.
ته موندهٔ آب ملاقه رو می‌پاشم زمین، دهنم را با آستینم پاک می‌کنم. قبل از صبح فردا بارون می‌گیره. شاید هم قبل از غروب امروز. می‌گم رفته تو طویله داره مال‌ها رو می‌بنده».
فقط هم همین نیس که زمانو نیگر داره برش می‌گردونه عقب حتا. نمونه‌ش وقتی بعد از مردن اَدی باندرن، اَدی باندرن میاد رو به مخاطب حرفاشو میزنه و از ازدواجش با اَنسی میگه و از رابطه‌ش با کشیش و از جوئل که از انسی نیس از همون کشیشه‌س.
«به نظرم گناه هم مثل همون لباسي بود که هر دومون در برابر دنيا تنمون مي‌کرديم، مثل همون حجب و حيايي که لازم بود، چون که او خودش بود و من هم خودم بودم؛ گناه هم هر چه که سنگين‌تر، وحشتناک‌تر... تو جنگل که منتظرش بودم، قبل از اين‌که منو ببينه منتظرش که بودم، به نظرم مي‌اومد لباس گناه پوشيده. به نظر او من لباس گناه پوشيده‌ام؛ ولي لباس او قشنگ‌تره، چون لباسي که او با گناه معاوضه کرده بود لباس مقدسي بود. به نظرم گناه ما مثل لباس‌هايي بود که از تنمون درمي‌آوريم تا اون خون وحشتناک رو با صداي کلمه‌ي بي‌جوني که تو آسمون پرواز مي‌کرد جفت و جور کنيم... »
و انگار اصلا اگه بخوایم یه شخصیت اصلی تعریف کنیم برا کل ماجرا همین اَدیه که میگه :
«وقتي کَشْ به دنيا اومد فهميدم کلمه‌ي مادري رو يک آدمي ساخته که به اين کلمه احتياج داشته، چون کساني که بچه دارند عين خيال‌شون نيست که اين کار کلمه‌اي هم داره يا نداره. فهميدم کلمه‌ي ترس رو هم يک آدمي ساخته که اصلاً ترسي نداشته؛ غرور رو هم آدمي که اصلاً غرور نداشته.فهميدم موضوع اين نبوده که عن دماغ‌شون در اومده موضوع اين بوده که ما ناچار بوده‌ايم با کلمات از همديگه کار بکشيم...»

Tuesday, November 8, 2011

ویل لکل همزه لمزه


یک فیلم احمقانه دیدم؛ احمقانه و مزخرف. توضیح می‌دهم چرا
بعضی‌ها فکر می‌کنند ساختن کمدی آسان‌تر از ژانرهای دیگر است. از ده‌نمکی که جوک‌های خندیده شده و از مد افتاده را می‌گذارد دهن بازیگرها تا لری چارلز که فکر می‌کند خنده‌دار است ببینیم کسی تا حالا دستشویی فرنگی ندیده و با آب داخل آن صورت می‌شورد یا گهش را می‌ریزد توی پلاستیک از صاحبخانه می پرسد با این چه کار کنم یا وقتی سوار آسانسور هتل می‌شود فکر می‌کند این اتاقی است که به او داده‌اند و وسایلش را درمی‌آورد. کارگردان به طرز احمقانه‌ای فکر کرده دعوای یک آدم لاغر و بلند با یک چاق و کوتاه خنده دار است.
فیلم تحقیرآمیز و آب‌بندی‌شده بورات را دیدم – آنقدر آب‌بندی شده که حتا نرسیده‌اند چک کنند اگر بازیگر اصلی فیلم در صحنه مصاحبه با مجری سیاهپوست نمی‌داند گی یعنی چه چطور هنگام خواندن سرود مقدس کشورش تاکید می‌کند که در کشورش گی وجود ندارد؟! - مشخصاتش را فقط برای این می‌نویسم که شما وقتتان را با آن تلف نکنید.
بورات: آموزه‌های فرهنگی آمریکا برای ملت بزرگ قزاقستان
محصول ۲۰۰۶ آمریکا
۸۴ دقیقه رنگی
کارگردان: لری چارلز
نویسندگان: ساخا بارون کوئن و آنتونی هاینز

Monday, November 7, 2011

برش‌های کوتاه

برش‌های کوتاه (short cuts) با تصویر سمپاشی شهر (لس‌آنجلس) توسط هلیکوپترها برای مبارزه با مگس‌های مدیترانه‌ای آغاز می‌شود و با زلزله‌ای پایان می‌یابد که شهر را تکان می‌دهد اما آدم‌ها بعید است تکان خورده باشند. دکتر رالف (دندانپزشک) کماکان از این که سه سال پیش میشل زنش مارین را بوسیده و مارین در حالت عصبی گفته بود که با هم سکس هم داشته‌اند معذب است. به همین خاطر شاید خوشحال نیست که زنش امشب استوارت و زنش کلر را برای شام دعوت کرده و باز هم معذب است از اینکه زنش شاید چشمش دنبال استوارت باشد و مدام نقاشی‌های اروتیکش را نشان می‌دهد. کلر هم وقتی می‌فهمد که استوارت وقتی با دوستانش رفته‌اند ماهیگیری به جنازه زنی برخورده‌اند که داخل آب غرق شده و به ماهیگیری‌شان ادامه داده‌اند تا روز بعد ناراحت است. استوارت صبح روزی که با دوستانش می‌روند ماهیگیری توی کافه سربه‌سر دورین(پیشخدمت کافه) می‌گذارند و مدام از او کره می‌خواهند تا دورین برای برداشتن کره خم شود و آنها زیر دامن دورین را ببینند و ارل (راننده) هم شاهد این صحنه است و می‌گوید از اینکه مردم کون زنم را دید بزنند معذبم و دورین در مسیر برگشت به خانه با پسربجه‌ای (کیسی) تصادف می‌کند که فردا تولدش است و وقتی می‌خواهد پسربچه را به بیمارستان یا خانه برساند پسربچه مانع می‌شود و می گوید چیزیم نیست حالم خوب است و تازه مادرم گفته سوار ماشین غریبه‌ها نشوم و حرف هم حتا باهاشان نزنم و خودش قدم‌زنان برمی‌گردد خانه و نمی داند – هیچکس هنوز نمی‌داند- که لخته‌ای خون داخل سرش درست شده که به مرگ او خواهد انجامید. پدربزرگ کیسی سالهاست که پسرش (هاوارد، پدر کیسی، مجری تلویزیون) را ندیده و از وقتی از زنش جدا شده – چون یک بار با خواهرزنش خوابیده و زنش صحنه را دیده – جای دیگری زندگی می‌کند و حالا که آمده بیش از آن که نگران نوه‌اش باشد درباره خودش حرف می‌زند و بعد از مرگ کیسی دوباره از آنجا می‌رود و پدر مادر کیسی هیچ‌وقت کیک تولد پسرشان را نمی‌بینند. بیل گریموری است که با هانی زندگی می کند و همسایه‌هاشان یک ماه خانه‌شان را به آنها سپرده‌اند که مخصوصا ماهی‌هایشان بی‌غذا نمانند. بیل هوس باز است و دوست همیشگی‌اش جری هم همینطور (جری شغلش تمیزکردن استخر است). زن جری (لوییس) شغلش این است که سکس تلفنی داشته باشد و با حرف‌های تحریک‌کننده‌اش مشتریانش را ارضا کند. شوهرش طبعا هم از این موضوع معذب است. شری (خواهر مارین) با شوهرش مشکل دارد. شوهرش جین (که پلیس است) مدام به او خیانت می‌کند و این چیزی نیست که از شری مخفی مانده باشد. جین با بتی ارتباط دارد و بتی هم مدام به شوهرش استورمی (خلبان همان هلیکوپترهایی که شهر را سمپاشی می‌کنند) خیانت می‌کند. همه این آدمها در یک چیز دیگر با هم مشترک‌اند. شبها معمولا به کافه‌ای می‌روند که تس خواننده جاز، آنجا آواز می خواند. آهنگی غمگین که در آن همه زندانی زندگی‌اند و این غم آنقدر پیش رونده است که زویی دختر تس را به خودکشی می‌کشاند.

چنین وضعیتی عمیقا نیاز به سمپاشی دارد. وضعیتی که در آن آدم‌ها به هم خیانت می‌کنند، خانواده‌های از هم گسیخته‌ای دارند و هرگز نمی‌بینیم که مثلا به کلیسا بروند یا مراسم آیینی خاصی – هر چیزی – داشته باشند. آدم‌هایی که همه هویت‌شان شغلشان است همین.
برش‌های کوتاه فیلمی با ۱۹ بازیگر اصلی تصویر کننده وضعیت مزخرفی‌ است که نه فقط آمریکاییهای لس‌انجلس بلکه همگی به آن دچار شده‌ایم


 
Short cuts
محصول ۱۹۹۳ آمریکا
۱۸۷ دقیقه رنگی
کارگردان: رابرت آلتمن
نویسنده: رابرت آلتمن بر اساس داستان‌هایی از ریموند کارور
بازیگران: متیو موداین و جولیان مور (دکتر رالف و ماریان)، فرد وارد و آن آرچر (استیوارت و کلر)، لیلی تاملین و تام ویتس (دورین و ارل)، بروس دیویسن و اندی مک داول و جک لمون (هاوارد فینیگان و آن فینیگان و پل فینیگان)، لیلی تیلر و رابرت داونی جونیور (هانی و بیل)، جنیفر جیسن‌لی و کریس پن (لوییس و جری)، تیم رابینز و مادلین استو (جین و شری)، فرانسیس مک‌دورمند و پیتر گالاگر (بتی و استورمی)، لوری سینگر و آنی راس (زویی و تس)

Friday, November 4, 2011

chef-d'oeuvre


و من که نیولند آرچر باشم وکیلی هستم در نیویورک اواخر قرن نوزدهم. دقیق‌تر اگر باشم دهه ۱۸۷۰؛ خانواده‌ام از خانواده‌های اصیل و قدیمی و متمول است. خانواده نامزدم هم همینطور.
و من که می‌ولند باشم تعریف از خود نباشد دختری هستم که به نظر خیلی‌ها از زیباترین دختران نیویورکم. خانواده‌ام هم خدا را شکر خانواده خوبی است. سرشناس و با احترام. دستمان هم خدا را شکر به دهنمان می‌رسد. آنقدر که مهمانی ‌های بزرگ ترتیب بدهیم و آبرومندانه. نامزدم رادوست دارم و منتظرم مثل همه آدم‌های با شخصیت دیگر بعد از حداقل یکی دو سال نامزدی با هم ازدواج کنیم. نیولند البته گاهی می‌گوید که تو سن‌ات کم نیست و بهتر است زودتر عروسی کنیم. من ولی فکر می‌کنم بهتر است به آداب و رسوم احترام بگذاریم و حداقل یک سال نامزد باشیم. ۲۲ سال هم خیلی زیاد نیست. دختر عمویم الن تازه از اروپا برگشته؛‌ با شوهرش مشکل پیدا کرده؛ شنیده‌ام بعضی‌ها حتا می‌گویند با منشی شوهرش سر و سری داشته. من ولی فکر می‌کنم بیشتر به خاطر اخلاق خود دخترعمویم باشد. همیشه دوست دارد به اندازه مردها آزادی داشته باشد اما اینکه نمی‌شود بالاخره مردی گفتن، زنی گفتن.
و من که الن النسکا باشم این آمریکایی‌ها را خیلی نمی‌فهمم. توی مراسم رقص خانواده بوفورت پا شدم از پیش بوفورت بلند شدم رفتم نشستم پیش نیولند – نامزد دختر عمویم – بعدا شنیدم می‌گفتند کار مودبانه‌ای نکرده‌ای؛ آخر کجای کار من بی‌ادبی بود؟ من با همه راحتم و خیلی‌ها فکر می‌کنند برای یک زن که دارد طلاق می‌گیرد این خوب نیست. خیلی چیزهای دیگرشان را هم نمی‌فهمم. البته اهمیت هم نمی‌دهم اما مخصوصا از حرفهای نیولند متوجه این رفتار آمریکایی‌ها می‌شوم. دارند در می‌زنند حتما بوفورت است شاید هم مرد جدیدی باشد بروم در را باز کنم.
مادربزرگ بهتر از هرکسی می‌فهمد که الن خیلی از می‌ولند برای من مناسب‌تر است. گفتن بعضی چیزها به این سادگی‌ها نیست اما بگذارید بگویم که زیبایی می‌ولند پرده‌ای است که روی پوچی او کشیده شده است در حالیکه الن چیز دیگری است. اگر دست خودم باشد که هست و اگر الن هم راضی بشود حاضرم نامزدیم را کنسل کنم الن هم که به زودی از شوهرش طلاق می‌گیرد این می‌تواند زندگی من را در مسیر بهتری بگذارد.
صحبت از یک مثلث عشقی نیست. صحبت از رابطه عقلانیت است با فداکاری؛ عقلانیتی که هیچ چیز را تضمین نمی‌کند و تنها درصد وقوع احتمالات را می‌گوید با فداکاری‌ای که لااقل از مسیر مدیون کردن همدیگر ادعای تضمین تداوم خانواده را و زندگی بجه‌ها را دارد و تازه مردم چه می‌گویند.
در حین دیدن فیلم گاهی یاد رمان‌های داستایفسکی می افتادم و مثلا الن النسکا را با ناستاسیا فیلیپوونا می‌توان مقایسه کرد و می‌ولند را با آگلایا و چقدر جای نگاه عمیق داستایفسکی به شخصیت‌ها می‌طلبید که در فیلمنامه چنین فیلمی باشد.
بااین حال به طرز هولناکی حس نیولند آرچر ۶۵ ساله را وقتی بچه‌هایش بزرگ شده‌اند و زنش مرده و الآن دارد از روبروی خانه‌ النسکا در خیابانی در پاریس رد می‌شود را حس می‌کنم. بر زبان آمدنی نیست. و این معجزه سینماست که چیزهای بر زبان نیامدنی را تصویر می‌کند.
عصر معصومیت یک شاهکار کم نظیر و متفاوت از اسکورسیزی بزرگ است که همین چند وقت پیش با شاتر آیلند تکانمان داد و قبل‌تر با دیپارتد و قبل تر با هوانورد و پیشتر از آن با دارودسته نیویورکی و قبل از آن با کازینو و قبل از آن با تنگه وحشت و قبل از آن با رفقای خوب و قبل از آن با آخرین وسوسه مسیح و قبل از آن با رنگ پول و قبل از آن با سلطان کمدی و قبل از آن با گاو خشمگین و قبل از آن با راننده تاکسی.
عصر معصومیت: The Age of Innocence
محصول ۱۹۹۳ آمریکا
۱۳۹ دقیقه رنگی (تکنی‌کالر)
کارگردان: مارتین اسکورسیزی
نویسنده: جی کاکس بر اساس رمانی از ادیت وارتن
با بازی دنیل دی لویس، میشل فایفر و وینونا رایدر
- عصر معصومیت توسط اسکورسیزی به پدرش که قبل از اتمام فیلم از دنیا رفت تقدیم شد.