Friday, July 20, 2012

بیا که به بی تو به جان آمدم ز تنهایی


برای من سینِما و ادبیات یا بهتر است بگویم فیلم‌دیدن و کتاب‌خواندن همیشه نقش پناهگاه را داشته - هرقدر بخواهم این جمله را بشکافم و توضیح دهم به کلیشه‌‌هایی نزدیک می‌شوم که از‌ آن‌ها بیزارم - به همین خاطر بیش از آنکه دفاع کنم از آثاری که دوست دارم تعلق خاطر پیدا می‌کنم به آن‌ها.
کتابی هم که ذیلا معرفی می‌کنم نوشته‌های آقای یزدانیان است که تعلق خاطرش رابه سینِما و به فیلم‌هایی که دوست دارد می‌نمایاند. من نتوانستم تا آخر بخوانم؛ نه که کتاب خوبی نباشد نه؛ برای اینکه خودم این وسط موضع دارم. همانطور که نمی‌توانم مثلاً ببینم کسی در مورد زنی که دوستش دارم در مورد انحناهای تنش و لحن لبخندش و حاضرجوابی‌اش و اندوهش و … سخن‌سرایی کند همانظور هم نمی‌توانم این کتاب را بخوانم.
*
رابرت وایز،‌ لینکلیتر، کیشلوفسکی، برتولوچی، کاروای،‌ وودی آلن، کوبریک، کاساوتیس، برگمان، رومر،‌ برسون، تروفو، رنوار،‌ هرتزوگ،‌ فاسبیندر، وندرس، و تارکوفسکی کسانی هستند که در کتاب نام برده می‌شوند و ستایش می‌شوند.

ترجمه تنهایی،‌ مجموعه مقالات صفی یزدانیان،‌انتشارات منظومه خرد،‌200 صفحه،‌ 6800 تومان قطع وزیری، جلد شومیز، چاپ اول 1389
+


Wednesday, July 18, 2012

شناسم من از باز گنجشک را * همان از جگر نافه مشک را


سالها پیش جایی خواندم – یادم نیست کجا - که نشانه‌هایی هست برای اینکه فرض کنیم ریک و ایلسا در آن آخرین باری که همدیگر را در کازابلانکا دیدند داخل هتل با هم خوابیدند، از آن نمای نرینه برج که از پنجره اتاق نشان داده می‌شود تا رختخواب اتاق؛ همزمان نشانه‌هایی وجود دارد برای اینکه قبول کنیم هم‌خوابگی‌ای بین آن‌ها صورت نگرفته؛ از مرتب بودن رختخواب تا نشان دادن ساعتی که می‌نمایاند فرصتی برای این‌کار نبوده و نیست قبل از آن پرواز جانکاه.
صحنه ای هم هست در فیلم آواز گنجشک‌ها که زن ِ کریم به شوهرش که روی پشت‌بام است می‌گوید دکمه‌ات دارد می‌افتد، کریم دکمه را می‌کند، زنش دامنش را بالا می‌اورد کریم دکمه را می‌اندازد پایین توی دامن زنش. اگر نبود آن دیالوگ احمقانه و بچگانه قبل از همین نما که کریم به زنش می‌گوید( اینجا هوا خوبه بیا شبا روی پشت بوم بخوابیم و بچه‌ها پایین بخوابند) ارزش آن نما هزاربرابر می‌شد اما خب تفاوتهای زیادی هست بین کارگردانی مثل مجید مجیدی و کارگردانی مثل مایکل کورتیز.



آواز گنجشک‌ها 
اثر مجید مجیدی
محصول 2008 ایران

Friday, July 13, 2012

آنچه در آینه جوان بیند * پیر در خشت خام آن بیند


هروقت فیلمی از گلستان می‌بینم یا چیزی از او می‌خوانم و مقایسه‌اش می‌کنم با سایر آثار آن روزگار، یاد آن جمله‌ی مهدی کروبی می‌افتم که در مناظره‌های تلویزیونی خرداد 88 به محمود احمدی‌نژاد گفت زمانی که تو بخشدار ماکو بودی من نایب رئیس مجلس بودم.
گلستان به نظر من هنوز هم مهمترین هنرمند معاصر ایران است
 .

خشت و آینه
محصول 1965 ایران
نویسنده و کارگردان: ابراهیم گلستان

Thursday, July 12, 2012

چرا گریه می‌کنی مگه ما خوشبخت نیستیم؟


ولی امر مسیحیان جهان بودن کار سختی است. ما که خدا را شکر از نعمت ولایت بهره‌مندیم؛ ولی‌امر ما هم مثل ولی امر مسیحی‌ها تیست که مثلاً بیماری کمبود والدین داشته یاشد یا چیزهایی ازین دست

 .

Monday, July 9, 2012

ای کسانی که وارد می شوید دست از هر امیدی بشویید - سردر دوزخ


کاش به همین مسخرگی بود که یک دفعه یک سیاره ای نزدیک میشد و همزادی داشتی و تا الآن همزمان بوده‌ای و الآن از همزمانی درآمده‌ای و می‌توانی بعضی چیزها را در کذشته تغییر دهی .
مسخره است البته
وقتی بتوانی برگردی به گذشته دیگر گذشته گذشته نیست، آینده است. چیزی هم که عوض شده باشد عوض شده است قبلی نیست پس نمی‌توانی لذت ببری از تغییر آن ؛ اگر هم حالت قبلی‌اش را بدانی که تلخیش هم هست لابد؛ هیچ راهی برای خروج از خاطرات تلخ وجود ندارد قطعاً
این مسخره بازی‌های هالیوودی هم دردی را دوا نمی کند
 

Sunday, July 8, 2012

یک شباهت خطرناک


زینب کپی مادرمه؛ کپی برابر با اصل؛ مثلاً وقت‌هایی که تصمیم می‌گیرم سکوت کنم و جز این راه ِ دیگری نیست که در برابر حجم تحمل‌ناپذیر عقلانیت‌گریزی زینب یا مادرم مقاومت کنم با ترفندهایی یکسان تمام سعیشان را می‌کنند که به حرف دربیاورندم و شباهت ترفندهایشان مثل شباهت برگه های امتحانی شاگردهایی است که از روی دست هم تقلب کرده باشند اگرچه به‌حرف‌آمدن من هیچ مشکلی را حل نمی‌کند و این جیزی نیست که آن‌ها ندانند اما وقتی وارد این بازی می‌شوند باید تا آخر بروند؛‌ مثل خودم. تهدیدهای احمقانه‌شان به خودکشی؛ گریه‌های دروغبنشان که مثلاً خیلی مستاصلیم؛ دروغ‌نمایی‌هایی زیرکانه که پای من را هم به میان بکشند به قصد اینکه به حرف بیایم و از خودم دفاع کنم – کور خوانده‌اند – و آخرین ترفندشان که بیرحمانه است و نقطه ضعف من: پای دیگران را وسط کشیدن. مثل زینب که می‌آمد محل کار من، آبروریزی کند یا مادرم که با صدای بلند توی آپارتمان کریه می‌کند که آبروریزی کند.
فروید را دوست دارم و فکر می‌کنم خودم بااستعدادترین آدم در تحلیل روانکاوانه رفتار اطرافیانم هستم

 .

Thursday, July 5, 2012

باید دلت از سنگ باشد که این همه شکست را تاب بیاوری و چشم به راه آینده‌ای بمانی که می‌دانی چیزی کم از گذشته ندارد - رومن گاری


رومن گاری عزیز و دوست‌داشتنی علاوه بر رمان‌های زیبا و شاهکاری مثل زندگی در پیش‌رو و خداحافظ گری‌کوپر داستان کوتاه‌هایی هم دارد که چندتایشان سالها پیش تحت عنوان پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند ترجمه و چاپ شد که از زیباترین مجموعه داستان کوتاه‌هایی است که خلق شده. در ادامه همان مجموعه، خانم نوروزی چند داستان کوتاه دیگر از او را ترجمه و چاپ کرده که البته ناشرش دیگر وجود ندارد – تا همین چندروز پیش وجود داشت – اما کتابش هست خوشبختانه و اگرچه به زیبایی داستان‌های دیگر او نیست اما خواندن دارد مخصوصاً داستان‌های زمینی‌ها و قلابی که شاهکارند.
    قلابي / رومن گاري/ ترجمه: سميه نوروزي / نشر چشمه / چاپ نخست 1390--